کد خبر ۶۳۳۰۷۲ ۷ بازدید انتشار : ۲۷ فروردین ۱۳۹۸ ساعت ۰۹:۰۶
روزنوشت‌های جهادی| قسمت سوم

پاکسازی ۹۹ درصدی/ از لرستان به گلستان، با عشق!

گروه دانشگاه

پاکسازی ۹۹ درصدی/ از لرستان به گلستان، با عشق!

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو؛ سیل، بهانه‌ای شده برای همدلی. بهانه‌ای جمع‌شدن گروه‌های جهادی در کنار هم و برای مردم. کوچه‌های پلدختر این روز‌ها پر شده از دانشجویان و جهادگرانی که بیل و کلنگ به دست، دارند خانه‌های مردم را لای‌روبی می‌کنند تا از زیر خروار‌ها گِل و خاک، زندگی و امید را بیرون بکشند.  

آن‌چه در ادامه می‌خوانید، روزنوشت‌هایی است از فعالیت دانشجویان در مناطق سیل‌زده به قلم صادق علیاری، دانشجوی دانشگاه تهران که قسمت سومش در ادامه تقدیم می‌شود. قسمت اول و قسمت دوم این روزنوشت‌ها، روزهای گذشته منتشر شده بودند. 

یکشنبه 25 فروردین
الآن متوجه شدم که دیشب مسئول قرارگاه آمده و موقعیت را توضیح داده است: «خدا رو شکر 99 درصد شهرستان پلدختر پاکسازی شده. توی شهر که دیگه اصلا کاری برای انجام دادن نیست. چند روستا مونده. اونها هم تخریب کامل باید بشن. مکانشون خوب نیست و تو سیل یا بلایاس طبیعی دیگه خطرناکه. حالا فردا میریم اونجا خودتون اوضاع رو ببینید.»
خدا را شکر. کار تمام شده است. امروز هم می‌رویم ببینیم در روستا کاری برای انجام دادن وجود دارد یا خیر.


با «مینی تراک» تا محل اجتماع جهادگران آمده ایم. تعداد زیادی نیرو جمع شده‌اند. دعای فرج می‌خوانیم، صلوات می‌فرستیم. شعرهای صبحگاه دوکوهه را می‌خوانیم. شعرهای خودساخته‌ای می خوانیم که همه را به خنده وامی‌دارد. سه کامیون ارتش و دو نیسان نیرو عازم شدیم. اعزام با کامیون، آن هم کامیون ارتش رنگ و بوی دفاع مقدس دارد. سراسر مسیر را شعر می‌خوانیم: کربلا کربلا ما داریم می‌آییم... و شعر‌های دیگر. این جوانان ادامه‌ی لشگر خمینی هستند.


کامیون‌ها نیرو‌ها را پیاده می‌کنند. نگاهم به خرابه‌هایی آن سمت رود افتاد. پرس و جو کردم. متوجه شدم این خرابه‌ها، باقیمانده همان روستایی است که برای تخلیه وسایلش آمده‌ایم. با قایق باید راه را ادامه دهیم. تقریبا در یک صف ایستادیم تا قایق‌ها ما را به روستا ببرند. نیم ساعت آنجا منتظر بودیم.
بروید!
تلخ‌ترین جمله‌ی کوتاه زندگیم را شنیدم. دیگر نیازی به نیرو نبود. تعداد جهادگرانی که به روستا رفتند کافی بود و دیگر پلدختر به وجود ما نیازی نداشت. جلوی رود نشستیم. به آب نگاه می‌کنیم.‌ای آب ما می‌رویم.‌


عصر در محل اسکان بحث است. برویم تهران یا روز‌های مانده از اردو را برویم خوزستان؟ رشید خبر می‌دهد که خوزستان به قدر کفایت جهادگر دارد نیازی به نیروی جهادی نیست. تصمیم بر رفتن به تهران است، اما من دلم با آق قلا است. علاقه‌ی شخصی من بر رفتن به سوی گلستان است.


بهترین صحنه زمان رفتن است. جلوی اتوبوس وقتی مردم متوجه می‌شوند عزم بازگشت داریم، دعایمان می‌کنند. یک موتوری بلند می‌گوید: «دارین میرین؟» بعد از تایید ما ادامه می‌دهد: «خدا به همراهتان. دعای ما همیشه پشت سر شما خواهد بود. موفق باشید.»

پاکسازی ۹۹ درصدی/ از لرستان به گلستان، با عشق!


دوشنبه ۲۶ فروردین
ساعت ۹ صبح شده و اتوبوس به قم رسیده است. تلگرام را چک می‌کنیم. حوصله ندارم. لیست را بالا و پایین می‌کنم. صدای پیام جدید می‌آید. دوستانی که از ابتدای سفر به آق قلا رفته بودند ویدیویی را در گروه بارگذاری کرده اند. ویدیو را که دیدم هوایی شدم. سعید که نیمه بیدار بود را کاملا بیدار کردم و فیلم را نشانش دادم. بلافاصله بعد از اتمام فیلم گفتم: «بریم آق قلا؟» سعید گفت: «صادق من زود هوایی میشم، نکن.»  راستش هر دوی ما هوایی شده بودیم. قرار شد به محض رسیدن آماده سفر بعدی شویم. جواد هم فهمید. او هم از ابتدا هوایی بود. به امیر هم گفتم. امیر جوابی نداد. فکر می‌کرد. بعد از چند دقیقه گفت: «میام. استخاره گرفتم. خیلی خوب اومده»
همه‌ی موارد دست به دست هم دارند میدهند تا ما برویم. اتوبوسی که با آن تا تهران آمده ایم را خدا سر راهمان قرار داد. تا تصمیم گرفتیم برگردیم تهران، این اتوبوس جلوی اسکانمان بود. گروهی را آورده بود و رشید با او صحبت کرد تا ما را برگرداند تهران. به محض پیاده شدن از اتوبوس در میدان جمهوری ماشینی جلوی پایمان ترمز میزند. همه‌ی بار و افراد را قبول می‌کند که ببرد. تنها ناراحتی که داریم زمان اردو است. چهارشنبه اردو تمام می‌شود. تنها دو روز برای خدمت داریم. کوله را بستم و حرکت کردم سمت پایانه. سعید و امیر را دیدم. خدا ناراحتی ما را نیز برطرف کرد. قرار شده است تا یکشنبه که نیمه شعبان است بمانیم. خدا دو روز را برایمان شش روز کرده. الآن هم داخل اتوبوس هستیم و عازم آق قلا. خدا را شکر.

برچسب ها :پلدختر
0

آخرین اخبار