کد خبر ۳۴۶ ۲۱۷۹ بازدید انتشار : ۱ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۲۱:۵۱
وقتی اباعبدالله به عباس(ع) فرمود: «جانم به فدایت»

عشق است برادر...

در این هنگام عبّاس بن علی علیهماالسّلام به عرض سالار شهیدان علیه السّلام رساند که برادر، این گروه آمدند (در حال نزدیک شدن به ما هستند) امام حسین علیه السّلام برخاست و به عبّاس علیه السّلام فرمود: «جانم به فدای تو» سوار شو و آنان را ملاقات کن و بپرس چه اتّفاقی افتاده است؟

گروه فرهنگی جهان نیوز: روز تاسوعا با نام قمر بنی هاشم اباالفضل العبّاس علیه السّلام گره خورده است، در این نوشتار، با بضاعت اندکی که داریم، به گزارشی تاریخی از روز نهم محرّم الحرام سال ۶۱ هجری و جریانی که میان سالار شهیدان حضرت حسین بن علی علیهما السّلام و اباالفضل العبّاس علیه السّلام، روی داده است، می پردازیم.

در پی سُستی عمر سعد از سخت گیری بر حضرت حسین بن علیّ علیهما السّلام، عبیدالله بن زیاد، نامه ای به عمر سعد نوشت و از او خواست که به امام حسین علیه السّلام پیشنهاد کند که حکم مرا (عبیدالله بن زیاد) گردن نهد؛ اگر پذیرفتند، نزد من فرستدشان و اگر سَر باز زنند، با آنها کارزار (جنگ) کند. حامل این نامه، شمر بن ذی الجوشن است. عبیدالله به شمر گفت: اگر عمر سعد، فرمان مرا پذیرفت، تو در تحت امر عمر سعد باش و اگر نپذیرفت، تو (شمر بن ذی الجوشن) امیر لشگر باش. همین که شمر، نامه را گرفت به همراه عبدالله بن أبی المَحل برخاستند، عبدالله بن أبی المَحل به عبیدالله بن زیاد گفت: أصلح الله الامیر، خواهر زادگان ما۱ با حسین هستند،۲ اگر بینی (موافق هستی) نامه امانی بنویس. ابن زیاد گفت: آری به چشم و کاتب را امر کرد، امانی بنویسد. عبدالله بن أبی المَحل، امان نامه را با کارگزار خود به نام کرمان به کربلا فرستاد. چون وی به کربلا رسید، فرزندان امّ البنین علیهاالسّلام را فرا خواند و گفت: این نامه امانی است که خالوی شما فرستاده است. فرزندان امّ البنین علیهاالسّلام در جواب گفتند: به خالوی ما سلام برسان و بگو ما به این امان، حاجتی نداریم، امان خدا بهتر از امان ابن سمیّه است.

در روایت دیگر دارد که خود شمر تا نزدیک اصحاب امام حسین علیه السلام آمد و گفت: خواهرزادگان ما کجایند؟

تصوّر بفرمایید که جناب قمر بنی هاشم علیه السّلام در این وضعیّت، چه حالی داشته است؟

فرزندان امّ البنین علیهاالسّلام، بیرون آمدند و گفتند: چه می خواهی؟ شمر گفت: ای خواهر زادگان من، شما در امانید. آن جوانان در جواب امان نامه، سخن تاریخی خود را گفتند: لعنت بر تو و بر امان تو؛ آیا ما را امان می دهی در حالی که فرزند پیغمبر را، امان نباشد؟

و به نقل دیگر، اباالفضل العبّاس علیه السّلام فرمود: دستت بریده باد، چه بد امانی است اینکه آوردی، ای دشمن خدا، آیا می گویی برادر و سَرور خود حسین بن علیّ علیهما السّلام، را رها کنیم و در فرمان لعینان و لعین زادگان در آییم؟

اگر امام حسین علیه السّلام از عبّاس بن علی پرسیده باشد که با شما چه کار داشتند، چه جوابی باید می داد؟

شمر با عصبانیّت بازگشت و عمر سعد فریاد زد: ای لشگر خدا سوار شوید و شادمان باشید که به بهشت می روید. پس مردم سوار شدند و بعد از نماز عصر، عازم جنگ گردیدند.

بنا بر این بود که در همان روز تاسوعا، کار تمام شود. در حالی که امام حسین علیه السّلام بیرون خیمه خود نشسته به شمشیر خود تکیّه داده و سَر بر زانو نهاده بود، خواهرش زینب سلام الله علیها ضجّه ای بشنید و نزدیک برادر آمد و عرض کرد: این بانگ و فریاد را نمی شنوید که پیوسته به ما نزدیک می شود؟

امام علیه السّلام فرمود: در این ساعت (لحظه) رسول خدا صلّی الله علیه و آله را در خواب دیدم به من فرمود: به این زودی، نزد ما آیی. پس خواهرش سیلی بر روی زد و شیون کرد و بانگ واویلاه بر آورد. امام حسین علیه السّلام به ایشان فرمود: هنگام شیون نیست؛ ای خواهر خاموش باش، خدا تو را رحمت کند.

در این هنگام عبّاس بن علی علیهماالسّلام به عرض سالار شهیدان علیه السّلام رساند که برادر، این گروه آمدند (در حال نزدیک شدن به ما هستند) امام حسین علیه السّلام برخاست و به عبّاس علیه السّلام فرمود: «جانم به فدای تو» سوار شو و آنان را ملاقات کن و بپرس چه اتّفاقی افتاده است؟

دوستان عزیزم توجّه دارند که:

حضرت حسین بن علی علیهما السّلام، امام معصوم و حجّت الهی است.

و امام معصوم و حجّت الهی، اهل تعارف و مبالغه در الفاظ و کلمات نیست.

پس امام حسین بن علیّ علیهما السّلام واقعا نه برای شوخی و مبالغه در تعبیر، به اباالفضل العبّاس علیه السّلام فرموده: جانم به فدایت.

همین یک جمله برای عظمت حضرت ابوفاضل، باب الحوائج الی الله، کافی است و ما در این روز تاسوعا که به نام قمر بنی هاشم علیه السّلام است و در تمام طول عمر، متوسّل به ذیل عنایت این باب الحواج الی الله هستیم. وقتی عبّاس بن علی علیهما السّلام از تصمیم سپاه شام مطّلع شد و به عرض امام حسین علیه السّلام رساند، امام فرمودند: نزد آنها برگرد و اگر توانی، کار را به فردا بیانداز و امشب بازگردانشان. شاید برای پروردگار، نماز گزاریم و او را بخوانیم و استغفار کنیم، خدا می داند که من، نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را دوست دارم.۳

ای محبّین و عزاداران حسینی، این سخن رسمی حسین بن علیّ علیهما السّلام است، نماز و قرآن را دریابید؛ إن شاءالله در روز تاسوعا و عاشورا، در تمام مساجد و هیئات، نماز ظهر و عصر، در اوّل وقت و با شکوه هر چه تمام تر، اقامه شود.

عشق است برادر......

ماه، روشنی‌اش را، گرمی‌اش را، هستی‌اش را و هویتش را از خورشید می‌گیرد. و آنها که مرا به لقب قمر، مفتخر ساخته‌اند، نسبت میان ماه و خورشید را چه خوب می‌فهمیده‌اند!

تو را خوب به خاطر نمی آورم ، اخرین بار که دیدمت چهار سال بیشتر نداشتم ، نه خاطره ی بازی کودکانه ای از با تو بودن دارم و نه حتی جز چند عکس مختصر ، لحظات ثبت شده ای که با آن خاطرات نداشته ی مان را مرور کنم.

می گویند :خواهر غمخوار برادر است ، چیزی که هیچ گاه فرصت آنرا نداشتم تا در مقابل تو انجام دهم و می گویند: برادر حامی خواهر است ، چیزی که با وجود نبودنت بازهم برای من داشتی!

امروز در دست نوشته هایت به دنبال رد پایی از خودم می گشتم ، در تنها صدایی که از تو به جای مانده و وصیتی که چند جمله بیشتر نیست. نمی دانم شاید سن و سال کم من و شاید مشغله ی زیاد تو نگذاشت بیشتر از یک جمله در تمام دست نوشته هایت از خودم پیدا کنم .

امروز دلم می خواهد بیشتر از تو بدانم ، از دنیای بزرگت که خیلی زود دنیا را وداع کرد و حال و هوای درونت که از پشت نیمکت های مدرسه به جای دیگرت کشاند. صدای پر شده ات را برای چندمین بار می گذارم. جز تشکر از پدر و مادرت که تو را به بهترین نحو به خالقت برمی گردانندو قول شفاعت انها چیز دیگری نیست. فقط خواسته ای تا هر کس دوستت دارد بجای گریه بر نبودت بر مصیبت عباس گریه سر دهد.مصیبتی که هم بر حسین علیه السلام و هم بر آدمیان مصیبت بزرگی است .دلاوری که دشمن هر گز پشت او را ندید....

عکس کوچکی از حرم حضرت عباس (ع) که تا لحظات آخر همراهت بود را نگاه کردم. چرخ کوچکی در کتابخانه زدم و کتابی را برداشتم.کتابی که آن زمان نوشته نشده بود اما می دانم جملات آنرا بارها تکرار کرده بودی. کتاب را بر می دارم و شروع به خواندن می کنم:

ماه، روشنی‌اش را، گرمی‌اش را، هستی‌اش را و هویتش را از خورشید می‌گیرد. و ماه، بدون خورشید به سکه‌ای سیاه می‌ماند که فاقد هویت و ارزش و خا‌صیت است. و آنها که مرا به لقب قمر، مفتخر ساخته‌اند، نسبت میان ماه و خورشید را چه خوب می‌فهمیده‌اند!

من به طفیلی حسین آمده‌ام و به عشق حسین زیسته‌ام. من آمدم که عاشقی را به تجلی بنشینم. من آمدم که دوست داشتن را معنا کنم اما آسمان عشق حسین، بلندتر از آن است که پرنده عاشقی چون من بتواند بر آستان عظمتش بال ارادت بسازد.

بزرگترین موهبت خداوند متعال در حق من این است که به من رخصت داده تا حسین را دوست داشته باشم، عاشق حسین باشم و فدای حسین بشوم مگر چند نفر در عالم به این افتخار که من رسیده‌ام نائل شده‌اند.

چه کسی می‌تواند ادعا کند که داشتن یک آینه تمام نما از خداوند را آرزو ندارد؟ چه کسی دوست ندارد که خدایی ملموس و محسوس در کنار خود داشته باشد؟ چه کسی به دنبال یک تجلیگاه تمام و کمال از خداوند بر روی زمین نمی‌گردد؟

حسین آینه تمام نمای خداوند است و من همه عمر تاکنون کشیده‌ام که آینه حسین بشوم. از خودم هیچ نداشته باشم، هیچ نباشم. از خودم خالی شوم و سرشار از حسین. از خودم تهی شوم و لبریز از حسین. فدایی حسین شوم. فناء در حسین شوم و آنچنان شوم که در آینه نیز جز تصویر حسین نبینم.

عباس، مشک را بر دوش می‌اندازد، دو دست به زیر آب می‌برد و فرا می‌آرد، تا پیش روی چشم. عجبا! این تصویر اوست در آب یا حسین؟! این درست همان لحظه‌ای است که عباس یک عمر برای رسیدن به آن تلاش کرده است؛ این که در آینه نیز جز تصویر حسین نبیند.

اکنون دیگر چه نیازی به آب؟! دستهایش را باز می‌کند و آب را به شریعه برمی‌گرداند دل به حکم امام عشق می‌سپارد و سپاه عقل را مضمحل می‌کند. مگر تو از آب توان می‌گیری؟! مگر تو به مدد جسم راه می‌روی؟برای من اکنون جنگیدن اصل نیست.

عشق به حسین اصل است . اصل، حسین است. اصل این است که وقتی حسین تشنه است، وقتی بچه‌های حسین تشنه‌اند، آب خوردن من نامردی است، نامریدی است، نابرادری است، ناعاشقی است، نامواساتی است، خلاف اصول عشق ورزیدن است خلاف از خود تهی ماندن و از معشوق پر بودن است.

والله لا اذوق الماء و سیدی الحسین عطشانا... به خدا که من لب به آب نمی‌زنم وقتی که محبوبم؛ حسین تشنه است. سر اسب را به سمت خشکی بر می‌گرداند و با لب و دهانی به خشکی کویر، این شعر را با خود زمزمه می‌کند:

یا نفس من بعد الحسین هونی و بعده لا کنت آن تکونی

هذا الحسین وارد المنون و تشربین با رد المعین

تالله ما هذا فعال دینی

اکنون دیگر او تشنه آب نیست. تشنه دیدار کسی است که تصویرش را در آب دیده است و انگار او نه مشک که آب حیات عالم را با خود حمل می‌کند. هیچکس پیش رو نیست سکوتی مرموز و سرشار از التهاب بر فضای نخلستان سایه افکنده است. چندهزار چشم از پشت نخلها سوار را می‌پاید اما هیچکس جلو نمی‌آید. سکوت آنقدر سنگین است که حتی صدای نفس اسب‌ها به گوش می‌رسد و گاهی صدای پابه‌پا شدن ناخواسته اسبها بر صفحه این سکوت خراش می‌اندازد. ‌پیداست که از جنین این سکوت، طفل طوفانی در شرف‌ تولد است.

شب عاشورا--زهیربن قین گفت:

عباس! پدرت امیرالمومنین از عقیل که شناسای انساب عرب بود خواست تا زنی از تبار شجاعان عرب برایش پیدا کند فقط به این دلیل که برایش فرزندانی قهرمان و دلیر و دلاور بیاورد برای این مکان و این زمان یعنی کربلا و عاشورا. اکنون مبادا که در دفاع از برادر و خواهرانت کم بگذارید و سستی و کاهلی کنی...

گفتم: زهیر! اکنون که من خود سرا پا مشتعلم چه جای دامن زدن به این آتش است؟ به خدا قسم دست به کاری می‌زنم که تو هرگز پیش از این ندیده‌ای و نخواهی دید.

****

امروز خیلی یادت بودم ، در تمام این سالها در روز تاسوعا بیشتر از هر زمان دیگری به یاد تو می افتم. دست پسرم را می گیرم تا با هم به مراسم عزاداری برویم. نتوانستم تو را برایش معنا کنم. تمام سوالات او را از تو که اسطوره و قهرمانش بودی به حداقل جوابی پاسخ گفته ام. او از تو هیچ نمی داند جز اینکه شجاع بودی و پرورده ی مکتب عباس به همین دلیل همیشه اصرار دارد روی پیرهن مشکی اش «یا عباس» نوشته شده باشد. مثل هر سال وقتی از او جدا می شدم تا به جمع مردانه برود ، در گوشش گفتم: دایی رو یادت نره! اوهم مثل هر سال خندید ودستش را بر روی «یا عباس(ع)» روی لباسش گذاشت....4

 

پی نوشت:
۱. اباالفضل العبّاس علیه السّلام به همراه برادران خود، عبدالله، جعفر و عثمان که همگی فرزند امیرالمومنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام هستند.
۲. حضرت امّ البنین علیهاالسّلام دختر خرام بن خالد عمّه عبدالله بن أبی المَحل است.
۳. شعرانی، میرزا ابوالحسن، دَمع السُّجوم در ترجمه نَفَس المهموم شیخ عبّاس قمی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی،چاپ پنجم،۱۳۹۰ش،ص ۱۹۴-۱۹۱ .
4. پی نوشت: کتاب سقای آب و ادب
منبع: تبیان

0

آخرین اخبار